شمارهٔ ۴۲۰
ج جامی
0
Altın Yaprak
ای آرزوی جان دهن از گفت و گو مبند
بر عاشقان خسته در آرزو مبند
خار ستیز در قدم اهل دل مریز
بر طالبان وصل ره جست و جو مبند
گرد عذار دایره عنبرین مکش
بر آفتاب سلسله مشکبو مبند
در زلف تو مجال گذر نیست شانه را
چندین دل شکسته به هر تار مو مبند
جز نیستی نشان ندهد زان میان کمر
بهر خدا که تهمت هستی بر او مبند
جان شد ز رنگ و بوی میم تازه ای حریف
روی قدح مپوش و دهان سبو مبند
بلبل به گفت و گو غم گل می برد به سر
جامی چو غنچه با دل خون دم فرو مبند
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş