شمارهٔ ۵۱۹
ج جامی
0
Altın Yaprak
یار قصد قتل من دارد به تیغ انقطاع
هر کس از شام اجل ترسد من از روز وداع
بر همه همسایگان حال شب من روشن است
بس که بر روزن فتد از شعله آهم شعاع
زین دو چشم خون فشان افتاد راز دل برون
آری آری کل سر جاوز الاثنین شاع
عزم میدان کن ز زلف عنبرین چوگان به دوش
کز سر خود کرده ام بهر تو گویی اختراع
بهر پیکان تو جان با دل خصومت می کند
بر سر کالا چه عیب است از خریداران نزاع
تا نماید آن دهان کشف حجاب زلف کن
جز به نور کشف نتوان یافت بر غیب اطلاع
دل به خون غلتید جامی را چو کرد آغاز آه
بود صوفی گرم از یک نغمه آمد در سماع
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş