شمارهٔ ۵۲۲
ج جامی
0
Altın Yaprak
کی به دعوی تاب آن روی چو مه دارد چراغ
باید امشب پایه خود را نگه دارد چراغ
می رود با آه آتشاک دل در زلف تو
همچو آن رهرو که در شب پیش ره دارد چراغ
شمع رخسار تو را گیرد به دعوی در زبان
در زبان افتاده آتش زین گنه دارد چراغ
از شکاف سینه بر دل می فتد زان رخ فروغ
خانه ویران بلی از نور مه دارد چراغ
ساقی ما رخ نمود ای شمع بنشین گوشه ای
زانکه این بزم از فروغ صبحگه دارد چراغ
وقت پیر رهبر ما خوش که در شبهای تار
از می روشن به کنج خانقه دارد چراغ
شعله های آه جامی نیست جز ایام هجر
هرکس آری بهر شب های سیه دارد چراغ
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş