شمارهٔ ۵۳۳
ج جامی
0
Altın Yaprak
هر خون که خورد بی تو دل از ساغر فراق
بگشاد از رگ مژه ام نشتر فراق
بر چون خوریم از تو که تخم امید وصل
در کشتزار ما ندهد جز بر فراق
در باغ عشق سروی اگر هست و سوسنی
آن ناوک بلا بود این خنجر فراق
لاغر تنم به مسند وصل تو چون رسد
این رشته هست دوخته در بستر فراق
برخاست ز آب دیده ما هر طرف حباب
زد خیمه در نواحی ما لشکر فراق
هر دم مده به وعده فریبم که فارغ است
از نعمت وصال بلاپرور فراق
جامی ز دوست نامه وصل آرزو مکن
این بس که هست نام تو در دفتر فراق
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş