شمارهٔ ۶۶
ج جامی
0
Altın Yaprak
ای خوش آن عاشق که با یار خود است
زنده از دیدار دلدار خود است
خرم آن بلبل که با گلبانگ شوق
کرده جا برطرف گلزار خود است
می طپد نالان دل من گوییا
در سماع از ناله زار خود است
برندارد یار ما ز آیینه چشم
همچو ما مشتاق دیدار خود است
با لب نوشین طبیب آمد ولی
در کمین جان بیمار خود است
کی چشد ذوق گرفتاری عشق
هر که چون زاهد گرفتار خود است
عمر جامی گرچه در کار تو رفت
تا تو رفتی بی تو در کار خود است
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş