شمارهٔ ۶۸۴
ج جامی
0
Altın Yaprak
بس که شب ها دور ازان گل خاک بر سر می کنم
همچو سبزه صبحدم از خاک سر بر می کنم
در چمن می افتم از شوق رخش در پای گل
دامن گل را ز خوناب جگر تر می کنم
چون نمی بینم قدش را در چمن بر یاد او
می روم نظاره سرو و صنوبر می کنم
بسته ام با آنکه اهل ملتم دل در بتان
گرچه از خیل خلیلم کار آزر می کنم
درد عشقت ساخت روی خاکساران را چو زر
یعنی اکسیر وجودم خاک را زر می کنم
چون تو پیش آیی زبان را قوت تقریر نیست
گرچه هردم صد سخن با خود مقرر می کنم
می دهی عشوه که جامی خاصه من آن توام
سادگی بین کین سخن را از تو باور می کنم
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş