شمارهٔ ۷۰۳
ج جامی
0
Altın Yaprak
چو نبود روی جانان دیده روشن نمی خواهم
چه جای دیده روشن که جان در تن نمی خواهم
میفروز ای رفیق امشب چراغ این کلبه غم را
که بی روی وی این ویرانه را روشن نمی خواهم
ز تار و پود هر جنسی تنش آزار می گیرد
به جز برگ گل سوریش پیراهن نمی خواهم
غمش آتش به من در زد رمید از دل خیال او
که من شب ها ز قدسم گوشه گلخن نمی خواهم
نشان ای باغبان پیش خس و خارم که بی پایان
غمی دارم تماشای گل و سوسن نمی خواهم
تنم چون خاک گردد در رهش آبی زن ای دیده
که من این گرد محنت را بر آن دامن نمی خواهم
به صد زاری وصالش خواستم گفتا برو جامی
چه سود از خواهش بسیار تو چون من نمی خواهم
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş