شمارهٔ ۸۱۳
ج جامی
0
Altın Yaprak
من برنخواهم داشت دل از مهر یاری همچو تو
آخر چرا شوید کسی دست از نگاری همچو تو
زینسان که تو ای نازنین جولان کنی از پشت زین
ناید به میدان بعد ازین چابک سواری همچو تو
گفتی برو در کنج غم بنشین صبوری پیشه کن
آخر صبوری چون توان بی غم گذاری همچو تو
در سینه گر خارم خلد یا خارخارم در جگر
حاشا که دل دیگر کنم با گل عذاری همچو تو
دل کی دهد گرد گل و گلزار گشتن هر که را
گردد درون جای و دل باغ و بهاری همچو تو
صد ره کشم خاک رهش در دیده ای باد صبا
روزی به کویش گر مرا افتد گذاری همچو تو
آوازه آن خوبرو چون رفت جامی هر طرف
آواره خواهد شد بسی از هر دیاری همچو تو
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş