خ

خاقانی شروانی

1.364 şiir

0 Altın Yaprak

خاقانی شروانی şiirleri

Arama yardımı

مهمانسجت دروع مجد فی السماء حلق الدروع و شمسها حرباء لکن لی قلب کماء غایر یشکو استمال الصخرة الصماء…

غض الزمان و غض عین کماله به کمال بسطته عن المستنجد ختم الخلایف فی الخلایق حسبة به خلیفة الله المطاع المهتدی

امشرب الخضر ماء بغداد او نار موسی لقاء بغداد کوثرنا دجلة و جنتنا الکرخ و طوبی هواء بغداد…

بی زحمت تو با تو وصالی است مرا فارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا در پیش خیال تو خیال است تنم پیوند خیال با خیالی است مرا

ای دوست اگر صاحب فقری و فنا باید که شعورت نبود جز به خدا چون علم تو هم داخل غیر است و سویٰ باید که به علم هم نباشی دانا

درویش که اخلاق الهی دارد در ملک وجود پادشاهی دارد چون قدرت او ز ماه تا ماهی است دانستن چیزها کماهی دارد

این چرخ بدآیین نه نکو می گردد زو عمر کهن حادثه نو می گردد از چرخ مگو این همه خاکش بر سر کاین خاک نیرزد که بر او می گردد

روزی فلکم بخت اگر بازآرد یار از دل گم بوده خبر بازآرد هجران بشود آتشم از دل ببرد وصل آید و آبم به جگر بازآرد

خواهند جماعتی که تزویر کنند از حیله طریق شرع تغییر کنند تغییر قضا به هیچ رو ممکن نیست هرچند که این گروه تدبیر کنند

والا ملکی که داد سلطانی داد من دانم گفت کام خاقانی داد گفتم ملکا چه داد دل دانی داد چون عمر گذشته باز نتوانی داد

تا در لب تو شهد سخنور باشد نه شگفت اگر شهد تب آور باشد شاید که تب تو حسن پرور باشد خورشید به تب لرزه نکوتر باشد

خواهی شرفت هر دمی اعلا باشد باشد طلب فروتنی تا باشد با خاک نشینان بنشین تا گویند هر چیز سبک تر است بالا باشد

15 / 1.000+ gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.