یکی نعره زد سام گرد آن زمان که ای نامداران زابل ستان بگیرید از این دیوزادان شوم که جایی ندارند در مرز و بوم…
بگفت و همان دم به جا برنشست که در آب او را کند زود پست به گردن زدش سام یل خنجری که آزاد برجست در داوری…
بگفتش که این زخم ها مردنی نباشد بگفتا شنو ای دنی زنم بر تهیگاهت این بار تیغ بدرم جگرگاه تو بی دریغ…
فرستاد یک گرد اندر زمان به نزدیک فغفور روشن روان اکه اینک رسیدم به درگاه شاه به بند اندرون جمله بدخواه شاه…
سراینده نامه دلگشای چنین گفت از آن گرد رزم آزمای که چون از بر نامور پهلوان شبی تیره سوی ختا شد روان…
نهفته رخ خود به زیر نقاب ز عشوه گری نرگسش همچو آب سواری که می راند در پیش اسب بیامد بر شه چو آذرگشسب…
چنین داد دهقان شیرین کلام ز فغفورشاه و ز فرخنده سام که چون نامه سام را خواند شاه برافراخت با سروران سپاه…
شه چین چو آن سرکشان را بدید رخش شد از اندوه چون شنبلید بگرداند از کینه و رزم روی دلش گشت از نو دگر مهرجوی…
تکش خان جنگی شه تاشکن که چون او نبد در جهان رزمزن کجا شاه را بود مهتر پسر وزو بد همه تاشکن سر به سر…
شه چین چو از گفتش آگاه شد بدو روز گفتی که کوتاه شد ز اندوه بر زد به سر هر دو دست همی گفت پشت امیدم شکست…
یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد ز ترس جهاندار با باد و سرد…
تمرتاش خواندی ورا به روند چو راندی به نخجیر اسب سمند بجستی به مانند تندر ز جای نماندی کزو بگذرد باد پای…
تمرتاش با وی نشد هیچ رام ببردش همانگه به نزدیک سام سران سپه زین خبر یافتند سراسر سوی سام بشتافتند…
یکی داستان از قمررخ شنو بیفزایدت عقل و دین نو به نو سراینده دهقان مؤبدنژاد چنین از قمررخ سخن کرد یاد…
چو از راز او گشت آگاه سام برآورد شمشیر کین از نیام به نام آوران گفت جنگ آورید جهان بر بداندیش تنگ آورید…
15 / 1.000+ gösteriliyor