دل در همه حال تکیه گاه است مرا در ملک وجود پادشاه است مرا از فتنه عقل چون به جان می آیم ممنون دلم خدا گواه است مرا
ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست یک بار به خود نگر که معنای تو چیست یک جعبه استخوان دو پیمانه خون پنهان تو چیست آشکارای تو چیست
بی دولت عشق زندگانی نفسی ست هنگامه عشرت جوانی هوسی ست بی باد بهار جای گل در گلشن یا دسته خار خشک یا مشت خسی ست
هر صبح که کردیم به غم شام گذشت هر جور که دیدیم ز ایام گذشت آلام اگر دست ز ما باز نداشت ما پیر شدیم و درک آلام گذشت
گر خاک در یار نرفتیم گذشت گر طعنه اغیار شنفتیم گذشت آن سوز که در سینه ما پنهان بود گفتیم گذشت گر نگفتیم گذشت
آن نیمه نان که بینوایی یابد وآن جامه که کودک گدایی یابد چون لذت فتحی ست که اقلیمی را لشکرشکنی جهانگشایی یابد
صبح است ز خرمی جهان می خندد هر قطره به بحر بیکران می خندد بو در گل و نشیه در می و می در جام از شوق زمین و آسمان می خندد
هر ذره خاک من زبانی دارد از گردش دهر دوستانی دارد این کهنه ردای من نهان در هر چین تاج و کله جهان ستانی دارد
از ابر سیه لعل و گهر می ریزد وز دیده من خون جگر می ریزد بی روی تو از هر مژه ام در گلشن دامن دامن لاله تر می ریزد
آن فر و شکوه کبریاییت چه شد آن لاف خدیوی و خداییت چه شد صد قرن بر افکار و عقول مردم فرماندهی و حکمرواییت چه شد
شهرت طلبی چند به هم ساخته اند چون گرگ گرسنه در جهان تاخته اند کردند به زیر پا هزاران سر و دست تا گردن شوم خود برافراخته اند
اگر دانی زبان اختران را شبانه بشنوی راز جهان را سکوت شب به صد آهنگ خواند به گوشت قصه های آسمان را
یارب به کسانی که جگر سوخته اند یک عمر متاع درد اندوخته اند خاکم به هوای آن جوانمردان کن کز هرچه به جز تو دیده بردوخته اند
گر علت مرگ را دوا می کردند گر چاره این نوع دو پا می کردند می دیدی کاین جماعت تیره نهاد بر روی زمین چه فتنه ها می کردند
عزیزان چون بدان ساحل رسیدند ز همراهان خود یکدم بریدند چنان از صحبت ما دل گرفتند که سهوا هم به سوی ما ندیدند
15 / 54 gösteriliyor