خ

خلیل‌الله خلیلی

54 şiir

0 Altın Yaprak

خلیل‌الله خلیلی şiirleri

Arama yardımı

دل در همه حال تکیه گاه است مرا در ملک وجود پادشاه است مرا از فتنه عقل چون به جان می آیم ممنون دلم خدا گواه است مرا

ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست یک بار به خود نگر که معنای تو چیست یک جعبه استخوان دو پیمانه خون پنهان تو چیست آشکارای تو چیست

بی دولت عشق زندگانی نفسی ست هنگامه عشرت جوانی هوسی ست بی باد بهار جای گل در گلشن یا دسته خار خشک یا مشت خسی ست

هر صبح که کردیم به غم شام گذشت هر جور که دیدیم ز ایام گذشت آلام اگر دست ز ما باز نداشت ما پیر شدیم و درک آلام گذشت

گر خاک در یار نرفتیم گذشت گر طعنه اغیار شنفتیم گذشت آن سوز که در سینه ما پنهان بود گفتیم گذشت گر نگفتیم گذشت

1

آن نیمه نان که بینوایی یابد وآن جامه که کودک گدایی یابد چون لذت فتحی ست که اقلیمی را لشکرشکنی جهانگشایی یابد

1

صبح است ز خرمی جهان می خندد هر قطره به بحر بیکران می خندد بو در گل و نشیه در می و می در جام از شوق زمین و آسمان می خندد

هر ذره خاک من زبانی دارد از گردش دهر دوستانی دارد این کهنه ردای من نهان در هر چین تاج و کله جهان ستانی دارد

از ابر سیه لعل و گهر می ریزد وز دیده من خون جگر می ریزد بی روی تو از هر مژه ام در گلشن دامن دامن لاله تر می ریزد

آن فر و شکوه کبریاییت چه شد آن لاف خدیوی و خداییت چه شد صد قرن بر افکار و عقول مردم فرماندهی و حکمرواییت چه شد

شهرت طلبی چند به هم ساخته اند چون گرگ گرسنه در جهان تاخته اند کردند به زیر پا هزاران سر و دست تا گردن شوم خود برافراخته اند

اگر دانی زبان اختران را شبانه بشنوی راز جهان را سکوت شب به صد آهنگ خواند به گوشت قصه های آسمان را

یارب به کسانی که جگر سوخته اند یک عمر متاع درد اندوخته اند خاکم به هوای آن جوانمردان کن کز هرچه به جز تو دیده بردوخته اند

گر علت مرگ را دوا می کردند گر چاره این نوع دو پا می کردند می دیدی کاین جماعت تیره نهاد بر روی زمین چه فتنه ها می کردند

عزیزان چون بدان ساحل رسیدند ز همراهان خود یکدم بریدند چنان از صحبت ما دل گرفتند که سهوا هم به سوی ما ندیدند

15 / 54 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.