شمارهٔ ۱۵
ک کوهی
0
Altın Yaprak
دیده ام آن ماه را در نیم شب
گفته ام الله اکبر نیم شب
وه چه شب بود آنکه در یکدم رسول
رفت او از چرخ برتر نیم شب
خواند حق بر مصطفی از روی سر
مصحف و دیوان و دفتر نیم شب
هر که چون مه شد گدای آفتاب
یافت از خورشید زیور نیم شب
بود آنشب نه فلک از بوی عود
سینه پر آتش چو مجمر نیم شب
برتر از سدره نمی شد جبرییل
گفت میسوزد مرا پر نیم شب
هر که را باشد مراد از روز وصل
می شود بی شک میسر نیم شب
حق چو او را گفت ما زاغ البصر
تا به حضرت رفت یکسر نیم شب
سر برآرد بر فلک چون ماه نو
آنکه بنهد بر زمین سر نیم شب
دید کوهی در اشک چشم خویش
دیده را دریای گوهر نیم شب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş