شمارهٔ ۱۸
ک کوهی
0
Altın Yaprak
دارم از خان وصال یار امید نصیب
زانکه از گلزار میباید نصیب عندلیب
تا نکویی نیست واقف یار از راز درون
نیک می داند دوای درد رنجوران طبیب
او است کز هر دیده می بیند جمال خویشرا
حسن خود می بیند و در خویش میماند عجیب
حق نکه میداردت در هر کجا باشی بحفظ
گر نمی دانی بخوان تو معنی اسم الرقیب
هردعایی را که می گویی اجابت می کند
هین مشو نومید بر خوان در دعا اسم مجیب
اهل عالم چون مسافر آمدند و می روند
زخمها دارد خدا بر جان مسکین غریب
کوهیا وصف دهان یا رقوت روح تست
هر چه گویی از لب جانبخش او باشد ربیب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş