شمارهٔ ۶
ک کوهی
0
Altın Yaprak
جهت مر جسم را باشد نه جان را
مکن محبوس دریای روان را
مرکب کی بود ذات بسیطه
نظر بگشا ببین عین عیان را
به جز هستی واجب ممتنع دان
چو ممکن گفته ای هردو جهان را
به حسن خود شود عاشق به هر روی
به چشم او شناس آن دل ستان را
به غیر از آب صافی هیچ نشناس
گل سرخ و سفید و ارغوان را
در این بستان چو سر از یاد هو رفت
انا الحق دان نفیر بلبلان را
چو کوهی شد فنا از خود به کلی
نشان گم کرد و دید آن دل ستان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş