شمارهٔ ۹۰
ک کوهی
0
Altın Yaprak
عقل کل در کنه ادراک تو ره گم می کند
گر به سویت رهنمایی های مردم می کند
تا نبخشد حق به لطف خود کسی را چاره نیست
گرچه بر امت رسول او ترحم می کند
اول آمرزید آدم را و آنگه آفرید
رحمتش عام است بر مردم تقدم می کند
می نماید روی چون گل باز در صحن چمن
بلبل روحم به وصل گل ترنم می کند
لطف او بر ظالمان رحمی نکرد از وصل خویش
می دهد تصدیع خود هر کو تظلم می کند
تا ننوشم دانه آدم فریب از قول دیو
سینه را زین غم دلم صد چاک گندم می کند
بر براق دلم نشینم کو به هنگام عروج
چار عنصر نه فلک در زیر یک سم می کند
کوزه گردیدیم شخصی را که از چرخ او مدام
کاسه می سازد سر و از جسم ها خم می کند
هر که را یکسان نماید قهر و لطف ذالمنن
همچو کوهی در بلای حق تنعم می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş