شمارهٔ ۹۸
ک کوهی
0
Altın Yaprak
آن جگر گوشه دل از ما به لب میگون برد
رونق باغ و چمن را به رخ گلگون برد
لب او باده ز خون دل ما می نوشد
چشم آن شوخ کباب از جگر پر خون برد
غیر حق هیچکسی چون نبرد دل از دست
دل خود ذات خداوند جهان بیچون برد
چارچوب تنم از آتش دل پاک بسوخت
تا از این شش جهتم بخت مرا بیرون برد
برده بود او ز ازل جان و دل مشتاقان
نتوان گفت که این حضرت او اکنون برد
در خم زلف تو پیوسته به خلوت بنشست
کوهی از هر دو جهان با دل خود یکسون برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş