چو خسرو ز برزوی گرد این شنید بدان نامداران همی بنگرید به گودرز گفتش که این مرد کیست ز گردان توران ورا نام چیست…
چو بشنید ازو این سخن در نهان بدو گفت کای پهلوان جهان درین کار دل هیچ رنجه مدار که فردا چو با من کند کارزار…
وز این سوی بیژن چو باد دمان بیامد بر رستم پهلوان بیاورد برزوی را بسته دست به نزدیک رستم بیفکند پست…
چنین گفت برزوی آن گه بدوی که ای نامور دلبر خوب روی چگونه ست آن زن به دیدار و موی چه می جوید امشب در ایوان اوی…
چو بشنید برزوی آواز اوی بدو گفت کای پهلو کینه جوی تو را با زنان چیست این گفت و گوی به میدان چاره درافکنده گوی…
بر آید به زاری روان از تنت نه آگه ازین راز پیراهنت نداند کسی در جهان راز تو بر آورده گردد نهان نام تو…
نگه کرد شهرو چو آن را بدید خروشی چو شیر ژیان بر کشید بیامد دوان تا به آوردگاه چنین گفت با رستم کینه خواه…
زنی بود رامشگر آن جایگاه چنین گفت در انجمن پیش شاه ز یک تن فزونی چه آید کنون چرا دیده کردی چو دریای خون…
وزین روی گردان ایران تمام رسیدند نزدیک ایوان سام به خوردن نهادند سر روز و شب نیاسود از خنده شان هیچ لب…
چو طوس آمد از نزد گردان به در دل از درد پر کین و پر غم جگر همی رفت بر راه ایران زمین سری پر ز باد و دلی پر زکین…
به نام خداوند کون و مکان خدای زمین و خدای زمان خداوند ما و نه مانند ما خداوند روزی ده رهنما…
یکی خیمه ای دید آراسته چو گنج شهنشاه پر خواسته یکی ماهرویی فراز درش به گوهر بیاراسته پیکرش…
دگر باره سوسن خروشی شنید که گفتی زمین را همی بردرید سر سروان گیو گودرز راد همی تاخت هر سوی بر سان باد…
چو مر گیو را برد پرخاشخر پدید آمد از دور بار دگر ستور و خروش و همیدون سوار درخشیدن تیغ آهن گزار…
چو از تیره شب نیمه ای در گذشت ستاره ز گردنده گردون بگشت خروشی به گوش آمدش چاره گر بدان سان که گوش ورا کرد کر…
15 / 33 gösteriliyor