دو چیزش برکن و دو بشکن مندیش ز غلغل و ز غنبه دندانش بگاز و دیده بانگشت پهلو بدبوس و سر به چنبه
ای بزفتی علم بگرد جهان بر نگردم بتو مگر بمری گرچه سختی چو نخلکه مغزت جمله بیرون کنم بچاره گری
اگر این چیستان تو بگشایی گوی دانش ز موبدان ببری
سوری تو جهانرا بدل ماتم سوری زیرا که جهانرا بدل ماتم سوری
باده خور و مستی کن مستی چه کنی از غم دانی که به از مستی صد راه یکی مستی
پای او افراشتند اینجا چنانک تو براز کون راژها افراشتی
بافکاری بود در شهر هری داشت زیبا روی و رعنا دختری
نیابی در جهان بی مهر یاری نه فرسنگی و نه فرسنگساری
ز بس بود بشکوه و بافرهی جهان دید او را خواری شهی
الا تا درایند طوطی و شارک الا تا سرایند قمری و ساری
فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای بر روی و برون آر همه رویت رارت
گرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شنا که شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری
رفت ریمن مرد خام لک درای پیش آن فرتوت پیر ژاژخای
وان بادریسه هفته دیگر غضاره شد و اکنون غضاره همچو یکی غنج پیسه گشت
زن برون کرد کولک از انگشت کرد بر دوک و دوک ریسی پشت
15 / 118 gösteriliyor