شمارهٔ ۱۲۰ - و له ایضاً علیه الرحمه
م محیط قمی
0
Altın Yaprak
چشم آن دارم کز آن آتش که بر تن می زنی
شعله ای بر جان زنی آن دم که دامن می زنی
از همان آتش که زد در خرمن پروانه شمع
از تجلی هر زمان ما را به خرمن می زنی
حاضرم در بندگی بر هرچه فرمان می دهی
سر نمی پیچم گرم با تیغ گردن می زنی
آن چنانم بی خبر از خود که آگه نیستم
خارم از پا می کشی یا تیر بر تن می زنی
از سود طره شرح قیرگون شب می کنی
از بیاض جبهه دم از روز روشن می زنی
نوعروسان چمن را حال دیگرگون شود
چون تو زیبارو قدم در صحن گلشن می زنی
زآب و رنگ چهر رنگین رونق گل می بری
از شمیم زلف مشکین راه سوسن می زنی
بگذار از خود با دوییت دعوی وحدت خطاست
او نگیردی تا که دم از ما و از من می زنی
گاه می پاشی نمک بر زخم دل از لعل لب
گه بر آن از نوک مژگان نیش سوزن می زنی
چون گذارم شکر این نعمت که ای ماه از وفا
هر زمانی دم ز مهر تازه با من می زنی
ای که با تدبیر خواهی دفع نیروی قدر
چنگ مومین از سفه بر تفته آهن می زنی
خلع نعلین علایق کن ز پای دل محیط
چون قدم در ساحت وادی ایمن می زنی
وادی ایمن بود درگاه شاه اولیا
ایمنی تا دم از آن فرخنده مأمن می زنی
چون علی را دوست داری باشدت گر صد گناه
خیمه بر فردوس بر کوری دشمن می زنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş