م

محتشم کاشانی

시 972편

0 금빛 잎

محتشم کاشانی의 시

검색 도움말

نواب کز و نیم مه و سال جدا این عیدم از آن قبله آمال جدا امروز که طوف کعبه فرض است و ضرور من مانده ام از کعبه اقبال جدا

طراح که طرح این بنا ریخته است انواع صنایع بهم آمیخته است دهقانی باغ سحر پنداری از اوست کز آب نهال ها برانگیخته است

این آب که خضر ازو بقا خواسته است وز غیرتش آب زندگی کاسته است از قوت فواره نگشتست بلند کز جای ز تعظیم تو برخاسته است

خانی که سپهرش به سجود آمده است مه بر درش از چرخ کبود آمده است در سایه آفتاب عیسی نسبی است کز چرخ چهارمین فرود آمده است

آن طره چو دارم من بدنام ز دست سررشته دین رفت به ناکام ز دست تاتاری از آن سلسله در دستم بود یک باره به داده بودم اسلام ز دست

این عید حضور خان چو ملک افروزست عید که و مه مبارک و فیروزست کاشان به خود ار بنازد امروز بجاست چون عید بزرگ کاشیان امروزست

سلاخ که آدمی کشی شیوه اوست چون ریزش خون دوست می دارد دوست گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن ور پوست کند مرا نگنجم در پوست

اسلام که صید اهل ایمان فن اوست دام دل و دین طرز نگه کردن اوست خون دل عاشقان که صید حرمند در گردن آهوان صید افکن اوست

این حوض که دل هلاک نظاره اوست صد آیه فیض بیش درباره اوست در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ آبی که زبانه کش ز فواره اوست

گردون که به امر کن فکان چاکرتست فرمانده از آنست که فرمانبر توست در سایه محال نیست خورشید که تو خورشیدی و سایه خدا بر سر توست

1

آن فتنه که در سربلند افسرتوست ریزنده خونها ز سر خنجر توست در سرداری که عالمی را بکشی قربان سرت شوم چها در سر توست

ای کرده قدوم تو سرافراز مرا وز یک جهتان ساخته ممتاز مرا از خاک مذلتم چو برداشته ای یک باره نگهدار و مینداز مرا

سلطان جهان که ماه تا ماهی ازوست وین زینت و زیب چرخ خرگاهی ازوست در روضه سلطنت چو نخلست قدش کارایش تشریف شهنشاهی ازوست

چیزی که به گل داده خدا زیباییست وان نیز که داده سرور ار عناییست اما به تو آن چه داده از پا تا سر اسباب یگانگی و بی همتاییست

ای گشته وثاق کمترین مولایت پرنور ز نعلین فلک فرسایت پا اندازی به رنگ رخساره تو آورده ز خجلت که کشد در پایت

972 중 15 개 표시

더 나은 읽기를 드리려고 쿠키를 씁니다. 당신의 자료는 GDPR과 튀르키예 개인정보 보호법에 따라 다뤄집니다. 어떤 쿠키를 허락할지는 언제든 바꿀 수 있습니다.