جهان گشت روشن چو از آفتاب یکی کوه دید آن شه کامیاب چو آمد بدان دامن کوهسار پر از گرد و خوی رخ ز بس گرد راه…
ز بس تیر بر جوشن شاه شیر همی تیر برتیر شد جایگیر چه شد راست بر چرخ گردنده هور نماند آن زمان بر تن شاه زور…
فرامرز چون دید بر گرد بور به نزدیک طهماسپ آمد ز دور به طهماسپ گفت ای ستمکاره مرد سرت برد خواهم ازین در بگرد…
شب تیره چون خفت بر تخت زال چنان دید در خواب آن بیهمال که بر تخت زر شاه کیخسرو است جهان را سپهدار شاه نواست…
بفرمود ارجاسپ ارهنگ را که بر باره کین بکش تنگ را بری بر سپاهی از ایدر زمان که من رفت خواهم سوی سیستان…
وزین روی ارهنگ ره کرد طی چنین تا بیامد ز جرجان به ری دلیران ایران ز خرد و بزرگ همه تیز دندان به کین همچو گرگ…
که از راه شیراز گشتاسپ زود سوی اصفهان راند چون زنده رود ابا نامور گرد گرگین شیر بشد در صفاهان یکی دار و گیر…
چه گشتاسپ آن دید برگاشت اسپ بدو اندر آمد چه آذرگشسپ بزد گرزه بر سر اسپ اوی به خاک اندر آمد سر ماهروی…
ابا مادر و مرد فرزانه شاد به ره بر همی رفت مانند باد سحرگه که برزد خور از کوه شید شب تیره شد یا به دامن کشید…
کنون ای سراینده داستان ز گفتار دهقان روشن روان مر این رزمگه ایدر اکنون بدار سخن گستر از نامور شهریار…
بجنبید لشکر چه دریای چین دمیدند در دم گره بر جبین خروشیدن سنج و شیپور و کوس همی گفت بر نامداران فسوس…
فرانک شد آگه ز جوهر فروش بفرمود در دم به شیران زوش که دروازه ها را بگیرند تنگ دلیران همه تیغ رویین به چنگ…
دلارام روزی بر شاه شد چنین تا به نزدیکی گاه شد ببوسید مر پایه تخت شاه بشه گفت کای از تو روشن کلاه…
چه از کوه بنمود رخسار مهر فرانک چنین گفت کای خوب چهر یک امروز دارم هوای شکار تو نیز ای نکو رخ کنون شو سوار…
یکی سخت پیمان کنون یاد دار به یزدان کازو یافت گیتی قرار که با شاه ناری دگر کینه پیش مجویی دگر کینه از کم و بیش…
15 / 123 gösteriliyor