غزل شمارهٔ ۲۲۳۳
M
0
Altın Yaprak
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب سو
آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد
ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست
ای تو هزار دولت و اقبال توبه تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من
عشقت گرفت جمله اجزام موبه مو
زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد
از بخل جان نمی کنم ای ترک گفت و گو
بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرن
ای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو
نام تو ترک گفتم از بهر مغلطه
زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو
دک تور شنیدم از تو و خاموش ماندام
غماز من بس است در این عشق رنگ و بو
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş