سپهبد دو پر مایه مرد دلیر فرستاد نزد همایون شیر بدان تا بگویند کز جایگاه بزودی ابا پیل و کوس و سپاه…
همان نامور شیر مردان هزار که بودند با او درآن کارزار همی راند چون باد لشکر به راه نه آگه زکار کمین گاه شاه…
چو تاریکی شب پدیدار شد سپه را ز سر رزم و پیکار شد فرو هشت در کوه چون پر زاغ برافروخت کیوان ز کوکب چراغ…
در آن شب به تقدیر پروردگار به خواب اندرون زال به روزگار چنین دید در خواب روشن روان که بر جانب کشور هندوان…
زمشرق چو خورشید بفراخت سر بگسترد زرآب بر کوه و در ز عکسش جهان کان یاقوت گشت شب قیرگون روز را توت گشت…
فرامرز شیرافکن پهلوان همی تاخت هر سو چو شیر ژیان ز گرزش سران اوفتاده چو گو زتیغش روان گشته خون آب جو…
سپهبد چو از کوه لشکر کشید شب تیره ابر سیه بر درید چو زرین درفشی برآورد زاغ سرش برتر آمد ز افراز باغ…
سپیده چو از باختر زد درفش چو کافور شد روی چرخ بنفش زمین تازه شد کوه چون سندروس ز درگاه برخاست آواز کوس…
بفرمود شیر ژیان تا دبیر بیاورد بر خامه مشک و عبیر نویسد یکی نامه پاکیزه وار به نزدیک آن مرد ناهوشیار…
چو خورشید بر چرخ گشت آشکار جهان کرد روشن به رنگ بهار فرامرز یل ساز رفتن گرفت به دل اندر اندیشه کردن گرفت…
بدانست رستم که او سرکش است که در جنگ همچون که آتش است وز آن پس به کین سوی او حیله کرد برآورد بر چرخ گردنده گرد…
چو خورشید با تیغ و زرین سپر نشست از بر تخت و دیهیم زر سراسر درخشنده شد زو زمین دو لشکر نشستند بر پشت زین…
مهارک چو تیره شب اندر رسید ز گردان هندی سواری ندید جهان پیش چشم اندرش تیره گشت ز کار زمانه سرش خیره گشت…
سپه را برانگیخت شیروی گرد بر ایشان هم از گرد ره حمله برد بزد بر سپاه مهارک سپاه یکی رود خون خاست زآوردگاه…
در آن روز شیرو چو شیر ژیان به رزم اندرون بود با هندوان سپاه مهارک چو مور و ملخ کشیده در آن دشت کشمیر نخ…
15 / 192 gösteriliyor