در بیان اینکه صاحب جمال را خودنمایی موافق حکمت شرط ست و اشاره به تجلی اول بر وجه اتم و اکمل و پوشیدن اعیان ثابته کسوت تعین را و طلوع عشق از مطلع لاهوتی و تجلی به عالم ملکوتی و ناسو…
در بیان اینکه از هر کس مقتضیات طینت بظهور آید و بازگشت هرشیء باصل خودست و این سعادت و آن شقاوت را ظاهر الصلاح بودن باخراج از قانون فلاح شرط نیست بلکه جنسیت و سنخیت مرادست و همانست…
ای چو مضطران سر آورده به جیب غیره لا مضطرینا من یجیب اول فکرت تویی اندر شمار آخر فکرت تویی همت گمار…
در استشفای عارفانه در طریق اهل وجد گوید ساقیا جام دگر لبریز کن آتش ما را ز آبی تیز کن تا خرد ثابت بود بر جای خویش…
در بیان اینکه میکشان ساغر سعادت و سرخوشان بادۀ شقاوت بر مقتضای وقت هر یک در محل خود اظهار مستی و ابراز حق پرستی و خود پرستی نمودند و با آن محک خلوص و قلبیت خود را آزمودند نعم ماقال…
در معارضه ی با دل و استغراق در مراتب آن ولی کامل زبدة السعداء و سید الشهداء و تجاهل عارفانه باز بینم رازی اندر پرده یی هست دل را گوییا گم کرده یی هر زمان از یک گریبان سر زند…
در انتقال از عالم وجد و شوق دورجوع به مطلب بر مشرب اهل ذوق گوید باز آن گوینده گفتن ساز کرد وز زبان من حدیث آغاز کرد هل زمانی تا شوم دمساز خویش…
رجوع به مطلب و بیان حال آن طالب و مطلوب حضرت رب اعنی شیرازه ی دفتر توحید و دروازه ی کشور تجرید و تفرید سراندازان را رییس و سالار پاکبازان را انیس و غمخوار سید جن و بشر سر حلقه ی او…
در بیان تعرض آن شمع انجمن حقیقت از پروانگان هوسناک و تجاهل آن گل گلشن معرفت از بلبلان مشوش ادراک خانۀ حقیقت را از اغیار مجازی خالی ساختن و بوستان معرفت را از خس و خاشاک ناقابلان پر…
در بیان عارف شدن به مراتب جانبازان راه حقیقت از در ارادت به شیخ طریقت از ر اه مراقبه گوید باز هستی طاقتم را طاق کرد دفتر صبر مرا اوراق کرد یادم آمد خلوتی خالی ز غیر…
در مراتب وجد عارفانه و شور عاشقانه و اشاره به حال خود در انتساب سلوک به حضرت پیرو مرشد صافی ضمیر خود کثر الله افاضاته گوید باز وقت آمد که مستی سرکنم وز هیاهو گوش گردون کر کنم از در…
در بیان توصیه ی آن سرحلقه ی اهل نیاز به کتمان سر و نهفتن راز سری اندر گوش هر یک باز گفت باز گفت این راز را باید نهفت با مخالف پرده دیگرگون زنید…
ای که از هستی ترا آثار نیست عاقل از هستیت در انکار نیست نیست محروم از ظهور یک گیاه خالی از انوار تو یک پر کاه…
در بیان تجلی دوم و اظهار شأن و مراتب بر ماسوی و عرض امانت عشق و شدت طلب به اندازه ی استعداد در هر یک و خیمه زدن تمامیت آن در ملک وجود انسانی به مصداق آیه انا عرضنا الامانة علی السم…
در بیان اشتداد وجد و حال و انقلاب حالت آن سید بی همال که مبادا فدایی آید یا بدایی رخ نماید ز آن نمی آرم بر آوردن خروش ترسم او را آن خروش آید بگوش باورش آید که ما را تاب نیست…
15 / 73 gösteriliyor