بر فکن برقع از آن رخسار سیغ تا برآید آفتاب از زیر میغ
جز بمادندر نماند این جهان کینه جوی با پسندر کینه دارد همچو با دختند را
سر که یابد گسسته کیسنه را دور باشد بتاوه کرسنه را
بجستند تاراج و زشتیش را بآکج کشیدند کشتیش را
زر افشانید بر پیلان جرس های مدارا را برآرید آن فریدون فر درفش چرخ بالا را
من گفت نیارم که تو ماهی صنما روشن به تو گشت ماه و ماهی صنما من شاه جهان مرا تو شاهی صنما فرمانت روا به هر چه خواهی صنما
ابر زیر و بم شعر اعشی قیس همی زد زننده بمضرابها
هر که فرهنگ ازو فروهیدست تیز مغزی ازو نکوهیدست
به آسیب پای و بزانو و دست همی مردم افکند چون پیل مست
بر ماه مشک بینم و بر سنبل آفتاب آنسال نه بحلقه و این سال نه بخواب آنرا درنگ نی و همه سال با درنگ وین را شتاب نی و همه سال با شتاب…
کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است روز طرب و نشاط و می خواستن است کآراستن سرو ز پیراستن است
سه چیز را بگرفتند از سه چیز همه ز دولت اصل و ز حق صحبت وز فخر سنام
چهار چیز بدو چیز داد نیز هم او بخلق زهد و امان و بدین صلاح و نظام
چون به ایشان باز خورد آسیب شاه کامیاب جنگ ایشان عجز گشت و سحر ایشان بادزم
سر زلف مشکین جانان من مرا کشت و پیچید بر جان من ایا ترک سیمین تن سنگدل هویدا بتو راز پنهان من…
15 / 480 gösteriliyor