ای حسن تو برتر از چه و چون سبحان الله ز حسن بیچون لعل تو فریب اهل ادراک قد تو بلای طبع موزون…
نوای مدح که سنجی دلا مبارک باد ترانه نفس نغمه زا مبارک باد همیشه نغمه سرا عرش بود و اینک تو بلند نغمه تری این نوا مبارک باد…
ای شربت شیخ و شاب در کاسه ما وی چشمه آفتاب در کاسه ما آن جرعه کشانیم که از سیرابی یاقوت شود حباب در کاسه ما
راهی بنما که رهنما مردی نیست صد ره به هیچ گذر گردی نیست با درد تو هیچ نسبتم نیست ولی بی نسبتی درد تو کم دردی نیست
مردیم که آه ما دل شب نگزد در جام رود می ای که مشرب نگزد مردیم ولی نه زود مردیم نه شاد غم دست به هم ساید و هم لب نگزد
آنم که تنم همیشه از جان به بود آلایش دامنم ز دامان به بود اوقات حیات خویش را سنجیدم هر وقت که در خواب گذشت آن به بود
دیدم جایی که فتح باب آنجا بود منزل گه آرام و شباب آنجا بود باز نظر و منع نقاب آنجا بود خفاش آنجا و آفتاب آنجا بود
آن کس که لوای عشق بر دوش آید با نیستی ابد هم آغوش آید گر صور دمند و گر مسیحا آرند این کشته نه مستی ست که با هوش آید
ای عیش به آلایشت آمیخته اند وی غم ز صفای سینه ات ریخته اند ای عشق عجب درد سرشتی پیداست کز آب و گل منت بر انگیخته اند
بر ساغر من که عشق از او نشأه برد حد نیست کسی را که به دعوی نگرد از جرعه خویش اگر به خاک افشانم دریای محیط از او به کشنی گذرد
رفتم به حرم که درد ایمان دانند معموری دل ز کفر ویران دانند گفتند برو به دیر کاین سنگ سیاه قدر گهرش صنم تراشان دانند
گر سنگ ملامت به دلم نستیزد از هر سر مو چشمه آز انگیزد ریزد می از آن سیه که بشکست ولی گر نشکند این شیشه می اش می ریزد
تا رنگ من از شراب رهبان کردند بی رنگی ام آبروی ایمان کردند صوفی بت هستیم به صد پاره شکست دردا که تعلقم پریشان کردند
رخسار تو باغ را سراسیمه کند بوی تو دماغ را سراسیمه کند پروانه به رقص آید و از شوق درون صد شمع چراغ را سراسیمه کند
عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست مردان ننهند راز دل بر کف دست آن نوحه که راه لب نداند داریم آن گریه که دل به دیده بگذارد هست
15 / 829 gösteriliyor