ا

اوحدالدین کرمانی

1.762 şiir

0 Altın Yaprak

اوحدالدین کرمانی şiirleri

Arama yardımı

با همنفسان دلا دمت همدم نیست در راه حقیقت قدمت محکم نیست موی از سر بوالفضول کم کردی تو لیکن سر مویی زفضولی کم نیست

1

در دیده هرک توتیای تو بود سلطان زمانه و گدای تو بود البته کمال هیچ کس را نرسد آنجا که جلال کبریای تو بود

درویش چو صابری است کامش بادا مه چاکر خورشید غلامش بادا هر درویشی که قوت یومش باشد گر کدیه کند خرقه حرامش بادا

خواهی که بیابد دل تو ملک ابد یا کشف شود بر دلت اسرار احد تا آن ساعت که در نهندت به لحد باید که تو آن کنی که گوید اوحد

سلطان خودم خدمت سلطان نکنم وز بهر دو نان خدمت دونان نکنم نفس سگ من بدست و من سگبانم از بهر سگی خدمت سگبان نکنم

در گمراهی طالب راه اوییم هرگونه که هست در پناه اوییم بر ما رقمی نیست چنین می دانیم ما مسخرگان بارگاه اوییم

هنگام بهار آمد و من بی رخ یار رخساره به خون دیدگان کرده نگار چون چشم و رخ و لبش به پیشم نبود مه نرگس و مه لاله و مه گل مه بهار

هر کس که سفر کرد پسندیده شود پیش همه کس چو مردم دیده شود از آب لطیف تر نباشد چیزی لیکن چو مقام کرد گندیده شود

1

بدخواه کسی به مقصد خود نرسد یک ظن نبرد تا به خودش صد نرسد من نیک تو خواهم و تو بدخواه منی تو نیک نبینی و مرا بد نرسد

این راه طریقت نه به پای عقل است خاک قدم عشق ورای عقل است سری که زسر فرشته زان بی خبر است ای عقلک بی عقل چه جای عقل است

1

هیهات و ان تکون فی العشق ملول و العاشق فی العشق صبور و حمول اذ امکنک العیش بعیش موصول لاتغفل فالزمان لازال تحول

گر معترفی به زشتخویی نیکی گر عیب کسی دگر نجویی نیکی بد گفتن و نیک بودنت کاری نیست گر بد باشی و بد نگویی نیکی

تا زآینه زنگ را کسی نزداید ممکن نبود که قابل نفس آید نفس آینه عقل تو شد پاکش دار کز پاکی تو تو را به تو بنماید

هر چند که تو چاره بهبود کنی آن به که هر آنچ می کنی زود کنی زان می ترسم که چون پشیمان گردی آن مایه نماند که بدان سود کنی

15 / 1.000+ gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.