پ

پروین اعتصامی

223 şiir

0 Altın Yaprak

پروین اعتصامی şiirleri

Arama yardımı

زاغی به طرف باغ به طاووس طعنه زد کین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست این خط و خال را نتوان گفت دلکش است این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست…

ز دامی دید گنجشگی همایی همایون طالعی فرخنده رایی نه پایش مانده اندر حلقه دام نه یکشب در قفس بگرفته آرام…

در آن سرای که زن نیست انس و شفقت نیست در آن وجود که دل مرده مرده است روان بهیچ مبحث و دیباچه ای قضا ننوشت برای مرد کمال و برای زن نقصان…

فتاد طایری از لانه و ز درد تپید بزیر پر چو نگه کرد دید پیکانی است بگفت آنکه بدریای خون فکند مرا ندید در دل شوریده ام چه طوفانی است…

ز حیله بر در موشی نشست گربه و گفت که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم بیا که رایت صلح و صفا برافرازیم براه سعی و عمل فکر برگ و ساز کنیم…

نخودی گفت لوبیایی را کز چه من گردم این چنین تو دراز گفت ما هر دو را بباید پخت چاره ای نیست با زمانه بساز…

کرد آسیا ز آب سحرگاه باز خواست کای خودپسند با منت این بدسری چراست از چیره دستی تو مرا صبر و تاب رفت از خیره گشتن تو مرا وزن و قدر کاست…

سرو خندید سحر بر گل سرخ که صفای تو به جز یکدم نیست من بیک پایه بمانم صد سال مرگ با هستی من توام نیست…

دی کودکی بدامن مادر گریست زار کز کودکان کوی به من کس نظر نداشت طفلی مرا ز پهلوی خود بیگناه راند آن تیر طعنه زخم کم از نیشتر نداشت…

گربه پیری ز شکار اوفتاد زار بنالید و نزار اوفتاد ناخنش از سنگ حوادث شکست دزد قضا و قدرش راه بست…

1

به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون که کار کردن بیمزد عمر باختن است پی هلاک خود ای بیخبر چه میکوشی هر آنچه ریشته ای عاقبت ترا کفن است…

گفت با صید قفس مرغ چمن که گل و میوه خوش و تازه رس است بگشای این قفس و بیرون آی که نه در باغ و نه در سبزه کس است…

نخوانده فرق سر از پای عزم کو کردیم نکرده پرسش چوگان هوای گو کردیم بکار خویش نپرداختیم نوبت کار تمام عمر نشستیم و گفتگو کردیم…

یکی گوهر فروشی ثروت اندوز بدست آورد الماسی دل افروز نهادش در میان کیسه ای خرد ببستش سخت و سوی مخزنش برد…

1

15 / 223 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.