دل رفت و ز خون دیده ما را پیداست به رخ از آن علامت
جان و دل بیرون کس ازدست تو مشکل می برد غمزه ات جان می رباید عشوه ات دل می برد اضطرابم زیر تیغش نی ز بیم کشتن است شوق تیغ اوست تاب از جان بسمل می برد
می تپد از شوق دل در سینه ام گویی که باز تیر دل دوزی به دل ز ابرو کمانی می رسد می کند از شوق رشحه حرز جان تعویذ عمر سنگ جوری کز جفای پاسبانی می رسد…
ز هر مژگان کند صد رخنه در دل که بگشاید به روی خود دری چند چو من کی با تو باشد عشق اغیار نیاید کار عیسی از خری چند…
به قید زلف تو آن دل که پای بند شود غمش مباد که فارغ ز هر گزند شود بلند نام تو در حسن شد خوشا روزی که در جهان به وفا نام تو بلند شود
تو آن شهریاری که از آستینت کشد بر سر خویش خورشید معجر چو از خون گردان و از گرد میدان شود دشت دریا شود بحر چون بر…
ای ضیاء السلطنه ای بانوی گیتی مدار ای ضیاء دولت شاهی ز رویت آشکار هر کجا شخصت سپهر اندر سپهر آمد حیا هر کجا ذاتت جهان اندر جهان آمد وقار…
همی ریزد به روی یکدگر دلهای مجروحان زند هر صبح چون شانه به زلف عنبرین تارش
فرستد مژده وصلی چو خو کردم به هجرانش که بر جانم نهد دردی بتر از درد رحمانش
شب و روز من آن داند که دیده است پریشان زلف او را بر بناگوش ندارم عقل در کف ای خوشا دی ندارم هوش در سر ای خوشا دوش…
فلک کینه گرا دوش به آهنگ جفا همه شب پای فرو هشت به کاشانه ما گفتم از بهر چکار آمده ای گفت که جور گفتم از بهر چه تقصیر بود گفت وفا
آمد هزار تیر تو بر جسم چاک چاک یک تیر شد خطا و شدم باعث هلاک گر یار یاورم بود از آسمان چه بیم گر دوست مهربان بود از دشمنان چه باک…
به یاد روی تو بر مه شبی نظر کردم نه اینکه رفتی و رو بر مه دگر کردم ز دست هجر تو تا دیگری بسر نکند تمام خاک درت را ز گریه تر کردم
تاج دولت تا ز خاک درگهش بر سر زدم پشت پا بر تاج خاقان و افسر قیصر زدم جستم از خاک درش خاصیت آب بقا آتش غیرت به جان زمزم و کوثر زدم
جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدم که بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم سزای آن که تو را برگزیدم از همه عالم ملامت همه عالم ببین چگونه شنیدم…
15 / 29 gösteriliyor