هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
وز درخت اندر گواهی خواهد اوی تو بدانگاه از درخت اندر بگوی کان تبنگوی اندرو دینار بود آن ستد ز یدر که ناهشیار بود
زشت و نافرهخته و نابخردی آدمی رویی و در باطن بدی
من سخن گویم تو کانایی کنی هر زمانی دست بر دستی زنی
دستگاه او نداند کز چه روی تنبل و کنبوره در دستان اوی
شو بدان گنج اندرون خمی بجوی زیر او سمجی است بیرون شد بدوی
چون یکی جغبوت پستان بند اوی شیر دوشی زو به روزی دو سبوی
خم و خنبه پر ز انده دل تهی زعفران و نرگس و بید و بهی
همچنان کبتی که دارد انگبین چون بماند داستان من بر این کبت ناگه بوی نیلوفر بیافت خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت…
هیچ شادی نیست اندر این جهان برتر از دیدار روی دوستان هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر از فراق دوستان پر هنر
تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راز دانش بی نیاز مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هر گونه زبان…
گفت با خرگوش خانه خان من خیز خاشاکت ازو بیرون فگن چون یکی خاشاک افگنده به کوی گوش خاران را نیاز آید بدوی
آن که را دانم که اویم دشمنست وز روان پاک بدخواه منست هم به هر گه دوستی جویمش من هم سخن به آهستگی گویمش من
کار چون بسته شود بگشایدا وز پس هر غم طرب افزایدا
بار کژ مردم به کنگرش اندرا چون ازو سودست مر شادی ترا
15 / 539 gösteriliyor