بخش ۲۵ - حکایت
С Саади
0
Altın Yaprak
یکی را پسر گم شد از راحله
شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت
به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد بر مردم کاروان
شنیدم که می گفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست
هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
از آن اهل دل در پی هر کسند
که باشد که روزی به مردی رسند
برند از برای دلی بارها
خورند از برای گلی خارها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş