بخش ۶ - حکایت
С Саади
0
Altın Yaprak
قضا زنده ای را رگ جان برید
دگر کس به مرگش گریبان درید
چنین گفت بیننده ای تیز هوش
چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ
که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
فراموش کردی مگر مرگ خویش
که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
محقق که بر مرده ریزد گلش
نه بر وی که بر خود بسوزد دلش
ز هجران طفلی که در خاک رفت
چه نالی که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی بر حذر باش و پاک
که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
کنون باید این مرغ را پای بست
نه آنگه که سررشته بردت ز دست
نشستی به جای دگر کس بسی
نشیند به جای تو دیگر کسی
اگر پهلوانی و گر تیغزن
نخواهی به در بردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند
چو در ریگ ماند شود پای بند
تو را نیز چندان بود دست زور
که پایت نرفته ست در ریگ گور
منه دل بر این سالخورده مکان
که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد به دست
حساب از همین یک نفس کن که هست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş