بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند
С Саади
0
Altın Yaprak
مغی در به روی از جهان بسته بود
بتی را به خدمت میان بسته بود
پس از چندسال آن نکوهیده کیش
قضا حالتی صعبش آورد پیش
به پای بت اندر به امید خیر
بغلتید بیچاره بر خاک دیر
که درمانده ام دست گیر ای صنم
به جان آمدم رحم کن بر تنم
بزارید در خدمتش بارها
که هیچش به سامان نشد کارها
بتی چون برآرد مهمات کس
که نتواند از خود براندن مگس
برآشفت کای پای بند ضلال
به باطل پرستیدمت چندسال
مهمی که درپیش دارم برآر
و گر نه بخواهم ز پروردگار
هنوز از بت آلوده رویش به خاک
که کامش برآورد یزدان پاک
حقایق شناسی در این خیره شد
سر وقت صافی بر او تیره شد
که سرگشته ای دون یزدان پرست
هنوزش سر از خمر بتخانه مست
دل از کفر و دست از خیانت نشست
خدایش برآورد کامی که جست
فرو رفت خاطر در این مشکلش
که پیغامی آمد به گوش دلش
که پیش صنم پیر ناقص عقول
بسی گفت و قولش نیامد قبول
گر از درگه ما شود نیز رد
پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد
دل اندر صمد باید ای دوست بست
که عاجزتر اند از صنم هر که هست
محال است اگر سر بر این در نهی
که باز آیدت دست حاجت تهی
خدایا مقصر به کار آمدیم
تهی دست و امیدوار آمدیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş