بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد
С Саади
0
Altın Yaprak
شبی کردی از درد پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کاو برگ رز می خورد
عجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکان تیر تتار
به از ثقل مأکول ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمر نادان بر آید به هیچ
قضا را طبیب اندر آن شب بمرد
چهل سال از این رفت و زنده ست کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş