غزل شمارهٔ ۳۷
С Саади
0
Altın Yaprak
صاحبا عمر عزیز است غنیمت دانش
گوی خیری که توانی ببر از میدانش
چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر
حاصل آن است که دایم نبود دورانش
آن خدای است تعالی ملک الملک قدیم
که تغیر نکند ملکت جاویدانش
جای گریه ست بر این عمر که چون غنچه گل
پنج روز است بقای دهن خندانش
دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر
که دگرباره به خون در نبرد دندانش
مقبل امروز کند داروی درد دل ریش
که پس از مرگ میسر نشود درمانش
هر که دانه نفشاند به زمستان در خاک
ناامیدی بود از دخل به تابستانش
گر عمارت کنی از بهر نشستن شاید
ور نه از بهر گذشتن مکن آبادانش
دست در دامن مردان زن و اندیشه مدار
هر که با نوح نشیند چه غم از طوفانش
معرفت داری و سرمایه بازرگانی
چه به از دولت باقی بده و بستانش
دولتت باد و گر از روی حقیقت پرسی
دولت آن است که محمود بود پایانش
خوی سعدیست نصیحت چه کند گر نکند
مشک دارد نتواند که کند پنهانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş