غزل شمارهٔ ۵۶
С Саади
0
Altın Yaprak
ای کآب زندگانی من در دهان توست
تیر هلاک ظاهر من در کمان توست
گر برقعی فرو نگذاری بدین جمال
در شهر هر که کشته شود در ضمان توست
تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب
کاین مدح آفتاب نه تعظیم شان توست
گر یک نظر به گوشه چشم ارادتی
با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست
هر روز خلق را سر یاری و صاحبی ست
ما را همین سر است که بر آستان توست
بسیار دیده ایم درختان میوه دار
زین به ندیده ایم که در بوستان توست
گر دست دوستان نرسد باغ را چه جرم
منعی که می رود گنه از باغبان توست
بسیار در دل آمد از اندیشه ها و رفت
نقشی که آن نمی رود از دل نشان توست
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست هم چنان دل من مهربان توست
سعدی به قدر خویش تمنای وصل کن
سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş