حکایت شمارهٔ ۱۰
С Саади
0
Altın Yaprak
فقیره درویشی حامله بود مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود
گفت اگر خدای عز و جل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم
اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد
پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم
گفتند به زندان شحنه در است
سبب پرسیدم
کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای
گفتم این بلا را به حاجت از خدای عز و جل خواسته است
زنان باردار ای مرد هشیار
اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند
که فرزندان ناهموار زایند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş