حکایت شمارهٔ ۱۲
С Саади
0
Altın Yaprak
سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم
کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت یاللعجب پیاده عاج چو عرصه شطرنج به سر می برد فرزین می شود یعنی به از آن می گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند
از من بگوی حاجی مردم گزای را
کاو پوستین خلق به آزار می درد
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک
بیچاره خار می خورد و بار می برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş