حکایت شمارهٔ ۱۴
С Саади
0
Altın Yaprak
درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید
حاکم فرمود که دستش بدر کنند
صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم
گفتا به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم
گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک هر چه درویشان راست وقف محتاجان است
حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که
جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری
گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب
چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş