حکایت شمارهٔ ۲۶
С Саади
0
Altın Yaprak
ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت
ماری تو که هر که را ببینی بزنی
یا بوم که هر کجا نشینی بکنی
زورت ار پیش می رود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زورمندی مکن بر اهل زمین
تا دعایی بر آسمان نرود
حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او در هم کشید و بر او التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان
حذر کن ز درد درون های ریش
که ریش درون عاقبت سر کند
به هم بر مکن تا توانی دلی
که آهی جهانی به هم بر کند
بر تاج کیخسرو نبشته بود
چه سال های فراوان و عمر های دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
چنان که دست به دست آمده ست ملک به ما
به دست های دگر هم چنین بخواهد رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş