حکایت شمارهٔ ۲۷
С Саади
0
Altın Yaprak
وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحبدل هم دم من بودند و هم قدم
وقت ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان
تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حی عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد
اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت
گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمی کند
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
و عند هبوب الناشرات علی الحمیٰ
تمیل غصون البان لا الحجر الصلد
به ذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند در این معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانی است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş