حکایت شمارهٔ ۴
С Саади
0
Altın Yaprak
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده
پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است
گفتم چون روم که نه پای رفتن است
گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن
ای که مشتاق منزلی مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تگ رود به شتاب
و اشتر آهسته می رود شب و روز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş