حکایت شمارهٔ ۴۴
С Саади
0
Altın Yaprak
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
مردک سنگدل چنان بگزید
لب دختر که خون از او بچکید
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش
کای فرومایه این چه دندان است
چند خایی لبش نه انبان است
به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد از او بردار
خوی بد در طبیعتی که نشست
ندهد جز به وقت مرگ از دست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş