حکایت شمارهٔ ۷
С Саади
0
Altın Yaprak
یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام
گفت مشتاقی به که ملولی
دیر آمدى اى نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
معشوقه که دیر دیر بینند
آخر کم از آن که سیر بینند
شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آن که از غیرت و مضادت خالی نباشد
اذٰا جیتنی فی رفقة لتزورنی
و ان جیت فی صلح فأنت محارب
به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار
بسی نماند که غیرت وجود من بکشد
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی
مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş