قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - پند و موعظه

С Саади
0 Altın Yaprak
توانگری نه به مال است پیش اهل کمال که مال تا لب گور است و بعد از آن اعمال من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال محل قابل و آنگه نصیحت قایل چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص که هست صورت دیوار را همین تمثال نصیحت همه عالم چو باد در قفس است به گوش مردم نادان چو آب در غربال دل ای حکیم در این معبر هلاک مبند که اعتماد نکردند بر جهان عقال مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا که پشت مار به نقش است و زهر او قتال نه آفتاب وجود ضعیف انسان را که آفتاب فلک را ضرورت است زوال چنان به لطف همی پرورد که مروارید دگر به قهر چنان خرد می کند که سفال برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب به راستی که به بازی برفت چندین سال کنون که رغبت خیر است زور طاعت نیست دریغ زور جوانی که صرف شد به محال زمان توبه و عذر است و وقت بیداری که پنج روز دگر می رود به استعجال کنون هوای عمل می زند کبوتر نفس که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال چنان شدم که به انگشت می نمایندم نماز شام که بر بام می روم چو هلال وصال حضرت جان آفرین مبارک باد که دیر و زود فراق اوفتد در این اوصال به زیر بار گنه گام برنمی گیرم که زیر بار به آهستگی رود حمال چنین گذشت که دیگر امید خیر نماند مگر به عفو خداوند منعم متعال بزرگوار خدایا به حق مردانی که عارفان جمیل اند و عاشقان جمال مبارزان طریقت که نفس بشکستند به زور بازوی تقویٰ و للحروب رجال یقدسون له بالخفي و الإعلان یسبحون له بالغدو و الآصال مراد نفس ندادند از این سرای غرور که صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند شب فراق به امید بامداد وصال به سر سینه این دوستان علی التفصیل که دست گیری و رحمت کنی علی الإجمال رهی نمی برم و چاره ای نمی دانم به جز محبت مردان مستقیم احوال مرا به صحبت نیکان امید بسیار است که مایه داران رحمت کنند بر بطال بود که صدرنشینان بارگاه قبول نظر کنند به بیچارگان صف نعال توقع است به انعام دایم المعروف ز بهر آنکه نه امروز می کند إفضال همیشه در کرمش بوده ایم و در نعمش از آستان مربی کجا روند اطفال سؤال نیست مگر بر خزاین کرمش سؤال نیز چه حاجت که عالم است به حال من آن ظلوم جهولم که اولم گفتی چه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهال مرا تحمل باری چگونه دست دهد که آسمان و زمین برنتافتند و جبال ثنای عزت حضرت نمی توانم گفت که ره نمی برد آنجا قیاس و وهم و خیال ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش به خیر کن که همین است غایةالآمال بر آستان عبادت وقوف کن سعدی که وهم منقطع است از سرادقات جلال

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.