شمارهٔ ۳
С Саади
0
Altın Yaprak
آن که سروش به قد و بالا نیست
با همه راست است و با ما نیست
جامه دان فراخ و سیمینش
همه را جای هست ما را نیست
بوالعجب طاعتی که من دارم
که نصیبم ز خوان یغما نیست
بخت ماهی من چنان شور است
که به جز حسرتش به دریا نیست
ای به زیبایی از جهان ممتاز
بی وفایی مکن که زیبا نیست
گر تو از دوستان شکیبایی
دوستان را دل شکیبا نیست
بی تو بر من شبی نمی گذرد
که عمودم چو سنگ خارا نیست
ای که هم سنگ دوغ در کونت
آب در مشک هیچ سقا نیست
بر سر بوق ما چرا نروی
مگرت خاطر تماشا نیست
چه گنه کرده ام نگارینا
که تو را برگ صحبت ما نیست
بوسه ای برگرفتن از دهنت
حسرتم در لب است و یارا نیست
به جماعیم دستگیری کن
که مرا بیش از این تمنا نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş