شمارهٔ ۳۸
С Саади
0
Altın Yaprak
تا چه آید بر من از حمدان من
وز بلای کیر من بر جان من
چند سرگردانی مردم دهد
این کل یک چشم سرگردان من
گه گریبانم بدرد قحبه ای
گاه کنگی بشکند دندان من
درد بی درمانم از حد در گذشت
غافل است از درد بی درمان من
گویی آن گلبرگ خندان آورد
رحمتی بر دیده گریان من
گه ببینم این خود در آن او
دولت این باشد که گردد آن من
روز حسرت می گذارم تا شبی
گنبدش را تر کند باران من
دو عنابی در میان پای او
سهمگن باشد به بادنجان من
روز و شب دستان عشقش می زنم
وان دو دستی فارغ از دستان من
هر چه خواهد هرچه گوید گو بگو
از بدی و نیکویی در شأن من
جز متاع خویشتن نتوان فروخت
این بضاعت بود در انبان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş