شمارهٔ ۴۴
С Саади
0
Altın Yaprak
خوش بود دلبستگی با دلبری
ماه رویی مهربانی مهتری
جمجمی مردانه در پایش لطیف
بر سرش خربندگانه میزری
امردی کو را پلاسی در بر است
خوش تر است از دختری در چادری
دختران را زر و زیور حاجت است
تا برانگیزند مهر شوهری
خط زنگاری و خال مشک بوی
در نمی باید به حسنش زیوری
مقنعی گر حوریی بر سر کند
من گلیمی دوست دارم در بری
وان گلیم از پیش بستن بر قفا
شرح آن چون من نداند دیگری
تا چو در روی اوفتد سیمین زنخ
زیر وی گسترده باشد بستری
شاهد مطبوع شهری را بس است
آفتابی بس بود در کشوری
پادشاهان خواب بر منظر کنند
عارفان بر پشت زیبا منظری
این عصا کاندر میان کون توست
بشکند گر آهنین باشد دری
بیش از این در نامه نتوانم نوشت
این حکایت را بباید دفتری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş