شمارهٔ ۲۸ - در عزت نفس
С Саади
0
Altın Yaprak
گویند سعدیا به چه بطال مانده ای
سختی مبر که وجه کفافت معینست
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضتت به چه در قید دامنست
یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابنست
بی زر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمنست
آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمنست
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم که فعل گدایان خرمنست
گر گوییم که سوزنی از سفله ای بخواه
چون خارپشت بر بدنم موی سوزنست
گفتی رضای دوست میسر شود به سیم
این هم خلاف معرفت و رای روشنست
صد گنج شایگان به بهای جوی هنر
منت بر آنکه می دهد و حیف بر منست
کز جور شاهدان بر منعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم منست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş