ترجیع بند

С Саади
0 Altın Yaprak
ای سرو بلند قامت دوست وه وه که شمایلت چه نیکوست در پای لطافت تو میراد هر سرو سهی که بر لب جوست نازک بدنی که می نگنجد در زیر قبا چو غنچه در پوست مه پاره به بام اگر برآید که فرق کند که ماه یا اوست آن خرمن گل نه گل که باغ است نه باغ ارم که باغ مینوست آن گوی معنبرست در جیب یا بوی دهان عنبرین بوست در حلقه صولجان زلفش بیچاره دل اوفتاده چون گوست می سوزد و همچنان هوادار می میرد و همچنان دعاگوست خون دل عاشقان مشتاق در گردن دیده بلاجوست من بنده لعبتان سیمین کآخر دل آدمی نه از روست بسیار ملامتم بکردند کاندر پی او مرو که بدخوست ای سخت دلان سست پیمان این شرط وفا بود که بی دوست بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم در عهد تو ای نگار دلبند بس عهد که بشکنند و سوگند دیگر نرود به هیچ مطلوب خاطر که گرفت با تو پیوند از پیش تو راه رفتنم نیست همچون مگس از برابر قند عشق آمد و رسم عقل برداشت شوق آمد و بیخ صبر برکند در هیچ زمانه ای نزاده ست مادر به جمال چون تو فرزند باد است نصیحت رفیقان واندوه فراق کوه الوند من نیستم ار کسی دگر هست از دوست به یاد دوست خرسند این جور که می بریم تا کی وین صبر که می کنیم تا چند چون مرغ به طمع دانه در دام چون گرگ به بوی دنبه در بند افتادم و مصلحت چنین بود بی بند نگیرد آدمی پند مستوجب این و بیش از اینم باشد که چو مردم خردمند بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم امروز جفا نمی کند کس در شهر مگر تو می کنی بس در دام تو عاشقان گرفتار در بند تو دوستان محبس یا محرقتي بنار خد من جمرتها السراج تقبس صبحی که مشام جان عشاق خوش بوی کند إذا تنفس أستقبله و إن تولیٰ أستأنسه و إن تعبس اندام تو خود حریر چین است دیگر چه کنی قبای اطلس من در همه قول ها فصیحم در وصف شمایل تو أخرس جان در قدمت کنم ولیکن ترسم ننهی تو پای بر خس ای صاحب حسن در وفا کوش کاین حسن وفا نکرد با کس آخر به زکات تندرستی فریاد دل شکستگان رس من بعد مکن چنان کز این پیش ورنه به خدا که من از این پس بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم گفتار خوش و لبان باریک ما أطیب فاک جل باریک از روی تو ماه آسمان را شرم آمد و شد هلال باریک یا قاتلتي بسیف لحظ والله قتلتنی بهاتیک از بهر خدا که مالکان جور چندین نکنند بر ممالیک شاید که به پادشه بگویند ترک تو بریخت خون تاجیک دانی که چه شب گذشت بر من لایأت بمثلها أعادیک با این همه گر حیات باشد هم روز شود شبان تاریک فی الجمله نماند صبر و آرام کم تزجرنی و کم أداریک دردا که به خیره عمر بگذشت ای دل تو مرا نمی گذاری ک بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم چشمی که نظر نگه ندارد بس فتنه که با سر دل آرد آهوی کمند زلف خوبان خود را به هلاک می سپارد فریاد ز دست نقش فریاد وآن دست که نقش می نگارد هر جا که مولهی چو فرهاد شیرین صفتی برو گمارد کس بار مشاهدت نچیند تا تخم مجاهدت نکارد نالیدن عاشقان دل سوز ناپخته مجاز می شمارد عیبش مکنید هوشمندان گر سوخته خرمنی بزارد خاری چه بود به پای مشتاق تیغیش بران که سر نخارد حاجت به در کسی ست ما را کاو حاجت کس نمی گزارد گویند برو ز پیش جورش من می روم او نمی گذارد من خود نه به اختیار خویشم گر دست ز دامنم بدارد بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم بعد از طلب تو در سرم نیست غیر از تو به خاطر اندرم نیست ره می ندهی که پیشت آیم وز پیش تو ره که بگذرم نیست من مرغ زبون دام انسم هر چند که می کشی پرم نیست گر چون تو پری در آدمیزاد گویند که هست باورم نیست مهر از همه خلق برگرفتم جز یاد تو در تصورم نیست گویند بکوش تا بیابی می کوشم و بخت یاورم نیست قسمی که مرا نیافریدند گر جهد کنم میسرم نیست ای کاش مرا نظر نبودی چون حظ نظر برابرم نیست فکرم به همه جهان بگردید وز گوشه صبر بهترم نیست با بخت جدل نمی توان کرد اکنون که طریق دیگرم نیست بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ای دل نه هزار عهد کردی کاندر طلب هوا نگردی کس را چه گنه تو خویشتن را بر تیغ زدی و زخم خوردی دیدی که چگونه حاصل آمد از دعوی عشق روی زردی یا دل بنهی به جور و بیداد یا قصه عشق درنوردی ای سیم تن سیاه گیسو کز فکر سرم سپید کردی بسیار سیه سپید کرده ست دوران سپهر لاجوردی صلح است میان کفر و اسلام با ما تو هنوز در نبردی سر بیش گران مکن که کردیم اقرار به بندگی و خردی با درد توام خوش ست ازیراک هم دردی و هم دوای دردی گفتی که صبور باش هیهات دل موضع صبر بود و بردی هم چاره تحمل است و تسلیم ورنه به کدام جهد و مردی بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم بگذشت و نگه نکرد با من در پای کشان ز کبر دامن دو نرگس مست نیم خوابش در پیش و به حسرت از قفا من ای قبله دوستان مشتاق گر با همه آن کنی که با من بسیار کسان که جان شیرین در پای تو ریزد اولا من گفتم که شکایتی بخوانم از دست تو پیش پادشا من کاین سخت دلی و سست مهری جرم از طرف تو بود یا من دیدم که نه شرط مهربانی ست گر بانگ برآرم از جفا من گر سر برود فدای پایت دست از تو نمی کنم رها من جز وصل توام حرام بادا حاجت که بخواهم از خدا من گویندم ازو نظر بپرهیز پرهیز ندانم از قضا من هرگز نشنیده ای که یاری بی یار صبور بود تا من بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ای روی تو آفتاب عالم انگشت نمای آل آدم احیای روان مردگان را بویت نفس مسیح مریم بر جان عزیزت آفرین باد بر جسم شریفت اسم اعظم محبوب منی چو دیده راست ای سرو روان به ابروی خم دستان که تو داری ای پری روی بس دل ببری به کف و معصم تنها نه منم اسیر عشقت خلقی متعشقند و من هم شیرین جهان تویی به تحقیق بگذار حدیث ما تقدم خوبیت مسلم ست و ما را صبر از تو نمی شود مسلم تو عهد وفای خود شکستی وز جانب ما هنوز محکم مگذار که خستگان بمیرند دور از تو به انتظار مرهم بی ما تو به سر بری همه عمر من بی تو گمان مبر که یک دم بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم گل را مبرید پیش من نام با حسن وجود آن گل اندام انگشت نمای خلق بودیم مانند هلال از آن مه تام بر ما همه عیب ها بگفتند یا قوم إلی متیٰ و حتام ما خود زده ایم جام بر سنگ دیگر مزنید سنگ بر جام آخر نگهی به سوی ما کن ای دولت خاص و حسرت عام بس در طلب تو دیگ سودا پختیم و هنوز کار ما خام درمان اسیر عشق صبرست تا خود به کجا رسد سرانجام من در قدم تو خاک بادم باشد که تو بر سرم نهی گام دور از تو شکیب چند باشد ممکن نشود بر آتش آرام در دام غمت چو مرغ وحشی می پیچم و سخت می شود دام من بی تو نه راضیم ولیکن چون کام نمی دهی به ناکام بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ای زلف تو هر خمی کمندی چشمت به کرشمه چشم بندی مخرام بدین صفت مبادا کز چشم بدت رسد گزندی ای آینه ایمنی که ناگاه در تو رسد آه دردمندی یا چهره بپوش یا بسوزان بر روی چو آتشت سپندی دیوانه عشقت ای پری روی عاقل نشود به هیچ پندی تلخ ست دهان عیشم از صبر ای تنگ شکر بیار قندی ای سرو به قامتش چه مانی زیباست ولی نه هر بلندی گریم به امید و دشمنانم بر گریه زنند ریشخندی کاجی ز درم درآمدی دوست تا دیده دشمنان بکندی یا رب چه شدی اگر به رحمت باری سوی ما نظر فکندی یک چند به خیره عمر بگذشت من بعد بر آن سرم که چندی بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم آیا که به لب رسید جانم آوخ که ز دست شد عنانم کس دید چو من ضعیف هرگز کز هستی خویش در گمانم پروانه ام اوفتان و خیزان یک باره بسوز و وارهانم گر لطف کنی به جای اینم ور جور کنی سزای آنم جز نقش تو نیست در ضمیرم جز نام تو نیست بر زبانم گر تلخ کنی به دوریم عیش یادت چو شکر کند دهانم اسرار تو پیش کس نگویم اوصاف تو پیش کس نخوانم با درد تو یاوری ندارم وز دست تو مخلصی ندانم عاقل بجهد ز پیش شمشیر من کشته سر بر آستانم چون در تو نمی توان رسیدن به زآن نبود که تا توانم بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم آن برگ گل ست یا بناگوش یا سبزه به گرد چشمه نوش دست چو منی قیامه باشد با قامت چون تویی در آغوش من ماه ندیده ام کله دار من سرو ندیده ام قباپوش وز رفتن و آمدن چه گویم می آرد وجد و می برد هوش روزی دهنی به خنده بگشاد پسته دهن تو گفت خاموش خاطر پی زهد و توبه می رفت عشق آمد و گفت زرق مفروش مستغرق یادت آن چنانم کم هستی خویش شد فراموش یاران به نصیحتم چه گویند بنشین و صبور باش و مخروش ای خام من این چنین بر آتش عیبم مکن ار برآورم جوش تا جهد بود به جان بکوشم وآن گه به ضرورت از بن گوش بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم طاقت برسید و هم بگفتم عشقت که ز خلق می نهفتم طاقم ز فراق و صبر و آرام زآن روز که با غم تو جفتم آهنگ دراز شب ز من پرس کز فرقت تو دمی نخفتم بر هر مژه قطره ای چو الماس دارم که به گریه سنگ سفتم گر کشته شوم عجب مدارید من خود ز حیات در شگفتم تقدیر درین میانم انداخت چندان که کناره می گرفتم دی بر سر کوی دوست لختی خاک قدمش به دیده رفتم نه خوارترم ز خاک بگذار تا در قدم عزیزش افتم زآن گه که برفتی از کنارم صبر از دل ریش گفت رفتم می رفت و به کبر و ناز می گفت بی ما چه کنی به لابه گفتم بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم باری بگذر که در فراقت خون شد دل ریش از اشتیاقت بگشای دهن که پاسخ تلخ گویی شکرست در مذاقت در کشته خویشتن نگه کن روزی اگر افتد اتفاقت تو خنده زنان چو شمع و خلقی پروانه صفت در احتراقت ما خود ز کدام خیل باشیم تا خیمه زنیم در وثاقت ما اخترت صبابتی ولکن عینی نظرت و ما أطاقت بس دیده که شد در انتظارت دریا و نمی رسد به ساقت تو مست شراب و خواب و ما را بی خوابی بکشت در تیاقت نه قدرت با تو بودنم هست نه طاقت آن که در فراقت بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم آوخ که چو روزگار برگشت از من دل و صبر و یار برگشت برگشتن ما ضرورتی بود وآن شوخ به اختیار برگشت پرورده بدم به روزگارش خو کرد و چو روزگار برگشت غم نیز چه بودی ار برفتی آن روز که غم گسار برگشت رحمت کن اگر شکسته ای را صبر از دل بی قرار برگشت عذرش بنه ار به زیر سنگی سرکوفته ای چو مار برگشت زین بحر عمیق جان به در برد آن کس که هم از کنار برگشت من ساکن خاک پاک عشقم نتوانم ازین دیار برگشت بیچارگی ست چاره عشق دانی چه کنم چو یار برگشت بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم هر دل که به عاشقی زبون نیست دست خوش روزگار دون نیست جز دیده شوخ عاشقان را بر چهره دوان سرشک خون نیست کوته نظری به خلوتم گفت سودا مکن آخرت جنون نیست گفتم ز تو کی برآید این دود کت آتش غم در اندرون نیست عاقل داند که ناله زار از سوزش سینه ای برون نیست تسلیم قضا شود کزین قید کس را به خلاص رهنمون نیست صبر ار نکنم چه چاره سازم آرام دل از یکی فزون نیست گر بکشد و گر معاف دارد در قبضه او چو من زبون نیست دانی به چه ماند آب چشمم سیماب که یک دمش سکون نیست در دهر وفا نبود هرگز یا بود و به بخت ما کنون نیست جان برخی روی یار کردم گفتم مگرش وفاست چون نیست بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم در پای تو هر که سر نینداخت از روی تو پرده بر نینداخت در تو نرسید و پی غلط کرد آن مرغ که بال و پر نینداخت کس با رخ تو نباخت اسبی تا جان چو پیاده در نینداخت نفزود غم تو روشنایی آن را که چو شمع سر نینداخت بارت بکشم که مرد معنی در باخت سر و سپر نینداخت جان داد و درون به خلق ننمود خون خورد و سخن به در نینداخت روزی گفتم کسی چو من جان از بهر تو در خطر نینداخت گفتا نه که تیر چشم مستم صید از تو ضعیف تر نینداخت با آن که همه نظر در اویم روزی سوی ما نظر نینداخت نومید نیم که چشم لطفی بر من فکند وگر نینداخت بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ای بر تو قبای حسن چالاک صد پیرهن از محبتت چاک پیشت به تواضع ست گویی افتادن آفتاب بر خاک ما خاک شویم و هم نگردد خاک درت از جبین ما پاک مهر از تو توان برید هیهات کس بر تو توان گزید حاشاک اول دل برده باز پس ده تا دست بدارمت ز فتراک بعد از تو به هیچ کس ندارم امید و ز کس نیآیدم باک درد از جهت تو عین داروست زهر از قبل تو محض تریاک سودای تو آتشی جهان سوز هجران تو ورطه ای خطرناک روی تو چه جای سحر بابل موی تو چه جای مار ضحاک سعدی بس ازین سخن که وصفش دامن ندهد به دست ادراک گرد ارچه بسی هوا بگیرد هرگز نرسد به گرد افلاک پای طلب از روش فرو ماند می بینم و حیله نیست الاک بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ای چون لب لعل تو شکر نی بادام چو چشمت ای پسر نی جز سوی تو میل خاطرم نه جز در رخ تو مرا نظر نی خوبان جهان همه بدیدم مثل تو به چابکی دگر نی پیران جهان نشان ندادند چون تو دگری به هیچ قرنی ای آن که به باغ دلبری بر چون قد خوش تو یک شجر نی چندین شجر وفا نشاندم وز وصل تو ذره ای ثمر نی آوازه من ز عرش بگذشت وز درد دلم تو را خبر نی از رفتن من غمت نباشد از آمدن تو خود اثر نی باز آیم اگر دهی اجازت ای راحت جان من وگر نی بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم شد موسم سبزه و تماشا برخیز و بیا به سوی صحرا کآن فتنه که روی خوب دارد هر جا که نشست خاست غوغا صاحب نظری که دید رویش دیوانه عشق گشت و شیدا دانی نکند قبول هرگز دیوانه حدیث مرد دانا چشم از پی دیدن تو دارم من بی تو خسم کنار دریا از جور رقیب تو ننالم خارست نخست بار خرما سعدی غم دل نهفته می دار تا می نشوی ز غیر رسوا گفته ست مگر حسود با تو زنهار مرو ازین پس آنجا من نیز اگر چه ناشکیبم روزی دو برای مصلحت را بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم بربود جمالت ای مه نو از ماه شب چهارده ضو چون می گذری بگو به طاوس گر جلوه کنان روی چنین رو گر لاف زنم که من صبورم بعد از تو حکایت ست و مشنو دستی ز غمت نهاده بر دل چشمی ز پیت فتاده در گو یا از در عاشقان درون آی یا از دل طالبان برون شو زین جور و تحکمت غرض چیست بنیاد وجود ما کن و رو یا متلف مهجتی و نفسی الله یقیک محضر السو با من چو جویی ندید معشوق نگرفت حدیث من به یک جو گفتم کهنم مبین که روزی بینی که شود به خلعتی نو در سایه شاه آسمان قدر مه طلعت آفتاب پرتو وز لفظ من این حدیث شیرین گر می نرسد به گوش خسرو بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.